( سپيدهدم ) به در شهر آمده بود . بانگ نماز بسيار شنيد از اين شهر كه آن را عدد و احصا نبود . عجب ماند ، آخر بازگرديد كه بر شهرى كه اندرآن چندين تكبير و تهليل بگويند شمشير نبايد كشيد . » « 1 » از اين روى به خلفا باد فرود آمد و لشكرگاه زد ، و رسول فرستاد كه « من با عامهء شهر حرب نخواهم كرد ، خليفت سلطان را گوى بيرون آى تا حرب كنيم . « 2 » نگاه كردند حفص بن عمر تركه رفته بود و بجاى اندر نهان شده . شاعر لشكر حمزه اين دو بيت بگفت :
من ذا ابدا اميرا هاربا * متواريا فى ارضه من اهلها
حفص بن تركه قد رآه خائفا * من سطوت قدعا ينوا من قبلها
[ چه كسى ديده است كه فرمانروايى بگريزد * و خود را در قلمرو خويش از مردم آن پنهان سازد
ديدهاند كه حفص بن تركه در انتظار حمله بيمناك بود * چنان كه پيش از آن از اينگونه بسيار ديدهاند ]
تاريخ سيستان مىافزايد :
« پس حمزه مردمان سواد سيستان را همه بخواند و بگفت يك درم خراج و مال بيش به سلطان مدهيد ، چون شما را نگاه نتواند داشت ، و من از شما هيچ نخواهم و نستانم كه من بريكجاى نخواهم نشست . و از آن روز تا اين روز به بغداد بيش از
هامش
( 1 ) - اسكارچيا يادآور مىشود كه آرزوى رسيدن به صلح و توافق روزهاى نخست اسلام از انگيزههاى پايدار خوارج بوده است .( « lo scarbio di lettere tra Harun al - Rasid » , P . 628 ) .اما در برابر اين برداشتى كه از ميانه روى خوارج مىشود ، بايد ستمگريها و درندهخوييهايى را ياد كرد كه ياران حمزه در جاهاى ديگر ، مانند بيهق مرتكب شدند .
( 2 ) - بديهى است كه سلطان در اينجا براى استخفاف به كار رفته است و در عين حال مىخواهد انكار كند كه عباسيان خلفاى راستين و نمايندگان قدرت و مرجعيت پيامبر هستند .