در اين تابلوى زيباى طبيعى مى بينيم كه إمرؤ القيس چگونه نقشى زيبا پديد مى آورد و مى گويد كه باران درختهاى خرما را به خاك افكند و خانهها را جز بناهائى كه بر كوه برآمده ويران ساخت كوه ثبيرهم با همهء بلندى و ارتفاعش به زير آب فرو رفت و تنها سرش از آب بيرون ماند كه گوئى سر شيخى است كه عمامهاى خط دار پوشيده است ، باران همچنان پياپى در اطراف كوهها باريد و بسوى زمينهاى تشنه و بى گياه سرازير شد و گياهانى خرم و گلهائى رنگ برنگ از زمين روئيد كه گوئى جامهء زيبا و رنگين بازرگان يمنى است كه در برابر چشمان مردم به خود پوشيده است .
باران چنان بر زمين باريد كه بوستانهائى خرم پديد آورد و مرغان بنشاط آمدند و به ترنم پرداختند اما درندگانى كه هميشه دندان به خون حيوان هاى ناتوان مى آلودند در آب غرق شدند و همچون ريشههاى پياز در خاك پنهان گشتند باران اين چنين در نظرگاه شاعر بزرگ جاهلى كه همه جا بارش و حركتش را به چشم دارد بنمايش مى آيد و گويا نيروى عظيم هستى را نشان مىدهد كه نيروئى توانا و دادگر و بزرگوار است و موجودات ناتوان زمين و پرندگان كوچك را يارى مىكند و زمين را سرسبز و خرم و پر از گلهاى رنگارنگ مى سازد تا گنجشكهاى كوچك بشادى آيند و بنغمه پردازند و در برابر ، درندگان خونخوار را بسوى كوهها ميراند و عرصه را بر آنها تنگ مى سازد و با قهرى شديد به غرقابشان مى افكند و نابودشان مىكند على هم در برابر باران احساسى دارد تند و عميق
روائع نهج البلاغة ( شگفتى هاى نهج البلاغه ) ( فارسى ) — صفحة 167
مساهمون: جورج جرداق
ص١٦٧