تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روائع نهج البلاغة ( شگفتى هاى نهج البلاغه ) ( فارسى ) — صفحة 159

مساهمون:

ص١٥٩

فرا رسيد و آواى كبوترى شنيده شد كه به جفتش مى گفت : اى كبوتر من كه در سوراخ كوهها و گوشهء بيشه‌ها پنهان شده‌اى خودت را به من بنماى و آواى لطيف و پيكر زيبايت را نشان ده . بدان هنگام كه سپيده‌دم مى خندد و تاريكى فرار مىكند ، اى حبيب من بازگردد و همچون آهوان و يا بزغالگان بر ستيغ كوهساران نمايان شو محبوب زيباى من تو دوست منى ، تو زيبائى و چشمانت ، همچون دو كبوتر از پشت نقابت پديدار است و موهاى سياه و انبوهت چون گله‌هاى بز بر فراز كوه جلعاد خود را نشان مىدهد . لبهايت چون گوهرى سرخ فام است و گفتارت گواراست و دو گونه‌ات بسرخى انار مى ماند كه از پشت نقابت پديدار است و گردنت بمانند برج داود است كه سلاحهاى جنگ بر آن آويخته‌اند گويا هزار سپر از سپرهاى نيرومندان را بر آن رديف كرده‌اند . چون باد سحرگاهى بوزد و تاريكى شب فرو رود بر قله كوههاى مر و لبان پرواز كن با من به لبنان بيا اى عروس زيبا ، بيا باهم بر روى كوههاى انانه و حرمون پرواز كنيم و چراگاههاى خرم كوهستان نمور را زير پر گيريم . اى عروسك من از لبهايت شهد مى ريزد و از زير زبانت شير و عسل مى تراود و بالهايت همچون گلهاى لبنان خوشبو است .

هامش
( 1 ) - كوهى در فلسطين
( 2 ) - از كوههاى لبنان
( 3 ) - از كوههاى لبنان