اكنون از زبان نوف بكالى بشنويم كه در بارهء يكى از خطبههاى امام چنين گفت : امير المؤمنين عليه السلام بر روى سنگى كه خواهرزادهاش جعده بن هييره مخزومى نهاد ايستاد ردائى پشمين بر تن داشت و شمشيرش را با بندى از ليف خرما بميان بسته بود و نعلينش نيز از ليف خرما بود و آن گاه چنين گفت : « آگاه باشيد ، پيروزيهائى كه در دنيا فرا پيش داشتيد بشما پشت كرد ، و گذشتههاى سياه دوران جاهلى بشما روى آورد ، و بندگان نيكوكار خداى آماده كوچ بسراى ديگر شدند ، آنها كالاى اندك و ناپايدار دنيا را به نعيم فراوان و پايدار آخرت فروختند ، برادران ما كه خونشان در ميدان نبرد صفين ريخته شد هرگز زيان نكردند كه امروز زنده نيستند و غصهاى گلوگير ندارند و جام اندوه را نمى نوشند ، به خدا سوگند كه آنها خدا را ديدار كردند و خداى به آنها پاداشى بزرگ بخشيد و پس از ترس و وحشت بجايگاه امن و آسايش جايشان داد كجايند برادرانم ، آنها كه بر توسن شهادت نشستند و بپايگاه حق رسيدند .
كجاست عمار و كجاست پسر تيهان و كجاست ذو الشهادتين و كجايند ، همانندان آنها كه به پيمان خويش وفا كردند » آن گاه على دست به محاسن شريفش كشيد و مدتى دراز گريست .
ضرار بن حمزه ضابى مى گويد من امام را مى ديدم كه در سكوت و تاريكى شب محاسنش را بدست گرفته بود و به خود مى پيچيد و اندوهگنانه
روائع نهج البلاغة ( شگفتى هاى نهج البلاغه ) ( فارسى ) — صفحة 153
مساهمون: جورج جرداق
ص١٥٣