سپاهيانم را رها مى كنم ، و هر دو با هم درمى آويزيم و پيكار مى كنيم تا بدانى كدامين ما ، گناه بر جانمان چيره گشته و پردهء بيخبرى در برابر ديدگانش آويخته شده است اين منم ابو الحسن ، كه در پيكار بدر ، جد تو و دائى و برادرت را به خاك و خون كشيدم و اكنون آن شمشير همچنان با من است و با همان ايمان و نيرو دشمنم را ديدار مى كنم من هرگز دين ديگرى بر نگزيده و پيامبر ديگرى را اختيار نكردهام و همچنان بر سر همان ايمان و پيمانم من بر همان ايمانم كه شما اكنون آن را از دست داده و در روز نخستين هم به اجبار آن را پذيرفتيد ) و بالاخره على از معجزه وجود خود سخن مى گويد و صريح و روشن و قاطع از بينش غيبى و ما ورائى خويش خبر مىدهد ، زيرا او از زبان پاك پيامبر كه مفتاح غيب است رازهاى نهانى و حادثات آتيه را شنيده و دانسته و به حق بينشى ما ورائى يافته و اسرار پشت پردهء ماده را دريافته است آنجا كه مى گويد : ( به خدا سوگند ، اگر بخواهم مى توانم بگويم كه از كجا آمدهايد و بكجا مى رويد و چه در سر و در دل داريد ولى مى ترسم كه در بارهء من به پيامبر خدا كافر شويد ( مرا از او برتر بدانيد ) ولى من اخبار آينده را بخاصان با ايمان خويش خواهم گفت سوگند به آن كس كه پيامبر را به حق برانگيخت و او را از ميان آفريدگان خويش برگزيد من
روائع نهج البلاغة ( شگفتى هاى نهج البلاغه ) ( فارسى ) — صفحة 137
مساهمون: جورج جرداق
ص١٣٧
هامش
( 1 ) - نامهء 10 نهج البلاغه