تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روائع نهج البلاغة ( شگفتى هاى نهج البلاغه ) ( فارسى ) — صفحة 111

مساهمون:

ص١١١

خيانت مى گشايند و امام كه چنين كسانى را مى شناسد از حضور خود بدورشان مى دارد و مى دانى بچنين كسانى نمى دهد آن گاه كه اشعث بن قيس آن مرد چند چهرهء تبهكار هديه‌اى برايش آورد ، امام داستان را چنين نقل كرد : « شگفت آورتر از داستان عقيل ( كه بجاى سهم زيادتر بيت المال آهن گداخته‌اش حواله كرد ) داستان آن مردى است كه در خانه‌ام را كوفت و ظرفى سربسته برايم آورد ، خوراكى كه من آن را زشت مى داشتم گويا با زهر مار آميخته شده بود گفتم آيا هديه است يا زكات يا صدقه كه اينها بر ما خاندان رسالت حرام است گفت صدقه و زكات نيست بلكه هديه است گفتم مادرت بر سوكت بگريد آيا مرا از راه دين مى فريبى يا نفهمى يا ديوانه و مهجورى به خدا قسم اگر آسمانهاى هفتگانه و آنچه را در زير آنهاست به من بخشند كه خدا را با گرفتن پوست جوى از دهان مورى نافرمانى كنم چنين نخواهم كرد دنياى شما در نزد من از برگ جويده‌اى كه در دهان ملخى باشد بى ارج تر است على را بلذت ناپايدار دنيا چكار » همين اشعث بن قيس در زمان خلافت عثمان ، فرماندارى آذربايجان را داشت و در زمان زمامدارى امام هنوز بر سر كار بود و به غارت بيت المال مى پرداخت ، امام به او نامه‌اى نگاشت كه در آن وظيفهء حاكمان و فرمانداران در سخنانى كوتاه و پرمغز بيان شده است امام ، به اين

هامش
( 1 ) - خطبهء 215 نهج البلاغه