سپر گونه .
و چون بارانهاى پياپى بهار بارند و گلهاى بهارى با بويهاى خوش خود شكفته شوند ، شير را بنگرى كه از سر خوشى نسيم بهاران ، لبخند زند و اروند را - چون كسى كه در آغوش گيرد - تهنيت گويد .
اگر او را فهم بودى ، از احوال آنان كه دستخوش فناى روزگاران گشتهاند ، و از هر واقعهء مهمى خبر دادى .
و همى گفتى : يقينا مرد را پرهيزگارى نگاه دارد و نجات هر كس در پيمودن راه روشن است .
روزگاران به همينسان بگذرد و شير را خواست شكارى و از جاى جنبيدنى نيست ، به كردار اسب نيكوى باليدهء خسروى :
شبديز كه در طاق ايستاده است و خسرو پرويز با زيبايى و شكوهمندى نمايان خود بر فراز آن جاى دارد .
چنان نيست كه خسرو ، با كردار غرور آميز خود ، در روز جنگ بر آن نشسته باشد و نه آن كه اينك اسب او در درياى لشكرى شناور باشد .
پرويز ديگر از فراز شبديز نخيزد ، چنان كه شير نيز سر برخاستن از همدانش نيست .
همچنان در تدمر ، دو صورت است كه هماغوش شدهاند و در زيبايى و جمال ، چونان دختران ضارحاند « 1 » .
از اين درنگ دراز خسته نشوند و چه بس دير كه بر دگرگونيهاى خستگى آور روزگار ، شكيبايى كردهاند .
در سرزمين عاد نيز اسب سوارى است كه مردمان را با آبى كه از چشمهء چشمش ريزد ، سيراب كند ، آبى چونان فرات روان در رود بسترها .
هامش
( 1 ) - يا : چونان ماه فروزان . به روايت قزوينى ، رك : آثار البلاد ، ص 488