در آن هنگام كه ماه حرام گذشت ، و آن آبدانها سرريز گشت « 1 » ، چشمهء چشم آن سوار نيزه دار نيز بخشكد .
در سرزمين وادى الرمل ، نيز در دل هامونهاى بى نشان ، پيش از هلاكت ، پند پند آموزى به ديدار تو بشتابد .
و آن اسبى است درشت پيكر كه دست راست خود را بالا آورده است ، بدين نشانه كه ديگر راهى براى راه پيمايى نيست .
در فارس نيز ، پيكرهء شاپور تصوير شده است ، تا در طول روزگاران پندى باشد . و چنين است كه گوئى به ستايشگرى ستايشگران گوش فرا داده است .
اين چكامه را بپذير ، و چون دادگران سخن گوى ، چه آن كس كه به دانستنيهاى خود بخل ورزد ، چون گشاده دستان نخواهد بود .
من پيش از اين ، قصيدهاى كرده بودم و آن را از الفاظ زيبا ريخته و پرداخته بودم و كيست كه از سر پرخاشخويى و برابرى بدان شك آورد ؟
آن را با قافيهء سين پيراسته بودم ، اكنون با قافيهء حاء پرداختم و آن پر است از عجايب ، عجايبى درست و راهگشاى .
و هر گاه تو نپسندى ، آن را با قافيهء ضاد بپيرايم . من در هنر خويش از گوهر طبعى كه در جانم نهفته است مايه گيرم .
مكتفى بالله ، خواست شير را به بغداد برد . در آن باره به حمد بن محمد ، و الى همدان ، نامه كرد . همدانيان پيش حمد آمدند و گفتند : اين طلسم شهر ماست و بردن آن درست نيست . حمد ، واقعه را به وزير نامه كرد . وزير نوشتش كه مبلغ هزينه و وسيلهها كه براى حمل شير لازم است بر شمار ، تا پيلانى چند تو را بفرستيم و تو با شتاب آن را به بغداد حمل كنى .
حمد اين بار ، با يكى از حكيمان راى زد . آن حكيم گفت : شير را از راه
هامش
( 1 ) - يا : آن خيمهها خالى شد و همه كوچ كردند . به روايت قزوينى به نقل دخويه .