چه ، من خود سخنى راست به نام خدا آغاز كردم . و بر سر آب رفتم و سخنى دروغ به نام شيطان آغازيدم و در ژرفاى تاريكيها فرو افتادم . بدين گونه ، توبهء خود را از آن يك دروغ ، چنين در نظر گرفتم كه اين پند را در اين صخره به يادگار گذارم . بدان اميد كه پند نيوشى از آن پند گيرد . بدينسان اين پند گويا را از اين سنگ خاموش فرا گيريد . » من و عبد الله بن محمد بن زنجوية بن مهران كه خود از تخمهء دهقانان « 1 » همدان و دارندگان ساروق و دژ آن بود ، [ در پاى صخره ] ايستاده بوديم ، من سر گذشت اسكندر را براى او گفتم و او اين اشعار را از خود برايم خواند :
تو را قهوه نوشيدن و با حور پيكران به سر آوردن بس است ، كه تو در اين پيرانه سر عذرى نخواهى داشت .
پيرى ، پيشاهنگ مرگ است . بدين گونه آيا تو خويشتن از لهو و لعب باز مىدارى ؟
اى خردمند ، چه بسيار پند كه تو را هست ، ليكن اگر بيم دادگان را بيم دادن سودمند افتد .
[ از اين بسيار يكى ] كتيبهء دامنهء اروند است ، در دل صخرهاى از روزگاران شاپور .
راستى ، ميزان خداى بخشنده است ، آن خداى كه پس از هر سختى ، آسانى آورد .
دروغ پيمانهء ابليس نفرينى است ، همانكه ما را از جايگاه حوريان بدر كرد .
اى راستگو ، همانا دهان تو ، به بركت راستى از فروغ پر است .
و اى دروغگو ( اى شهادت دهندهء به دروغ ) ، همانان تو در ژرفناى گرداب تاريكى فرو افتادهاى ، همانا من سخنى به نام خدا آغاز كردم ، تا بر سر آبهاى ساحل طوفانى گام نهم .
هامش
( 1 ) - در استعمال آن روزگاران به معناى زمينداران متمكن .