بزرگ است و بزرگوار ، خدائى نيست .
ابن أزرق گريست و گفت : اى حسين ! كلامت چه نيكوست ! حسين به او گفت : شنيدهام تو شهادت مىدهى كه پدرم و برادرم و همچنين خود من كافر هستيم ؟ ! ابن أزرق گفت : به خدا سوگند - اى حسين ! - اگر همچنين كردهام ، شما بلنداى فروغمند إسلام و ستارگان أحكام بودهايد . . . . « 1 »
گواهى حقگويانهء ابن عبّاس ، بدين كه حسين - عليه السّلام - « از أهل بيت نبوّت است ، و ايشان وارثان علماند » نخستين بار نيست كه ازو شنيده شده و سخن تازهاى نيست ؛ ليك روايت عكرمه - كه از خوارج است - نشانهء فروتنى و گردن نهادن دشمنان در برابر علم أهل بيت است .
روى گرداندن ابن أزرق هم از پرسش و پاسخ با إمام حسين - عليه السّلام - و روى كردنش به ابن عبّاس ، از گوشهاى از مظلوميّت أهل بيت ، و روىگردانى مردم از معادن علم و وارثان و گنجوران دانائى پرده بر مىدارد ! إمام حسين - عليه السّلام - نيز ، در جائى كه پيش روى همگان از برترين قضيّهاى كه إسلام از براى آن آمده است - يعنى « توحيد » - ، مىپرسند ، پاسخ را وانمىنهد و كار را مهمل نمىگذارد ، بلكه براى پاسخگوئى گام پيش مىنهد .
ابن أزرق ، در جائى كه حقيقت را از معدن آن مىيابد و بدين گونه با حق مواجه مىشود ، جز إقرار و خضوع و قبول كارى نمىتواند بكند .
آنگاه كه إمام حسين - عليه السّلام - از اين موقعيّت بهره مىبرد تا ريشههاى دشمنى را بسوزاند و شاهرگ ستمگرى را فرو ببرّد و دستاوردهاى درگيريهاى سياسى درازناى سالهاى سياه را كه در أذهان علماى أمّت - مثل ابن أزرق - انباشته شده و - با همهء زشتى ، بدى و رسوائىاش - به يك فكر و رأى و قول - يعنى تكفير أهل بيت ( عليهم السلام ) ، بجاى تقديسشان ! - بدل گرديده است ، يكسره بر باد
هامش
همان ص ) « او را پاره پاره فرض نمىتوان كرد » ترجمه شده .
( 1 ) . مختصر تاريخ دمشق ابن منظور ( 7 / 130 ) .