دست گيرند ؛ پس چه چيزى سبب شد كه آنان از اين منبر به كنار روند و كسى جز ايشان بر آن مستولى شود و أمور آن را در دست گيرد ؟
أمّا عمر با كودك همراه شد تا او را مورد « بازپرسى » قرار دهد ، زيرا سوء ظن داشت كه پشت سر كودك دسيسهاى باشد كه اين برخورد را طرحريزى نموده و از خردسالى حسين ، براى اجراى نقشهاش ، بهره برده باشد . از اين رو ، او را به خانهء خود برد و به او گفت : « چه كسى آن سخنان را به تو آموخته ؟ » .
حال آن كه حسين نياز به كسى ندارد كه چنين حقيقت بىپردهاى را به او تعليم دهد ؛ او در خانهاى مىزيد كه همهء حقائق را به وى مىشناساند .
در زمانى كه عامّهء مردم هم فريب خورده باشند ، آنجا بسيارى هستند كه حاضر نباشند نقاب جهل و عناد و عصبيّت پليد را بر چهره پذيرا شوند يا روز روشن را به إنكار بنشينند .
باقى حديث نيز برانگيزنده است :
حسين كه حقيقت را بىپرده بيان كرده و به گزارد وظيفهء خويش در آگاهانيدن مردم از حقيقت ، در ايستاده ، عمر با او مطايبه مىكند و او را دعوت مىنمايد و مىگويد : « پسركم ! كاش مىآمدى و به ما سر مىزدى ! » .
پس حسين روزى به سراغ او مىآيد ، در حالى كه او با معاويه ، يعنى أميرى كه بر شام گمارده ، در جلسهاى خصوصى خلوت كرده و همگان ، حتّى پسر عمر ، از ورود به اين جلسهء دربسته منع شدهاند .
حسين مىآيد و بازمىگردد . عمر او را طلب مىكند و حسين وى را مىآگاهاند كه به سراغش آمده ولى ديده است كه با معاويه به خلوت نشسته .
عمر به طرح سخن ديگرى مىپردازد تا أنظار عموم را بدان سو جلب كند . به حسين - عليه السّلام - مىگويد :
« تو از پسر عمر به إذن سزاوارترى ؛ و آنچه در سرهاى ما مىبينى نخست خداوند رويانيده است و آنگاه
الإمام الحسين ( ع ) سماته وسيرته ( سيره و سيماى امام حسين ع ) ( فارسي ) — صفحة 87
مساهمون: جويا جهانبخش
ص٨٧