مىيافت . جدّش ، پيامبر ، استوانهء مركزى آسيا سنگ إسلام بود و پدرش ، على ، بر مدار او مىچرخيد ؛ در روزگار او احترام و توجّه اين خانه را پر مىكرد ، ولى اكنون حسين حتّى لختى از آن احترام و توجّه را هم در اين خانه نمىيافت . اينك حسين مىديد كه جماعت در جائى دور تر آمد و شد مىكنند و فرمان مىگيرند ؛ جائى كه چهرههاى جديد همه چيز را إشغال كردهاند : أمر ، نهى ، محراب ، منبر ! پس يك روز ، وقتى به مسجد آمد و عمر را بر منبر إسلام ديد ، همهء آنچه را بر دلش انباشته شده بود ، إبراز كرد . خوبست اين برخورد را از خلال حديث او بشنويم :
[ 178 - 180 ] حسين - عليه السّلام - گفت : بر عمر بن خطّاب گذشتم و او بر منبر بود ؛ به سوى او بالا رفتم و به او گفتم : از منبر پدرم پائين بيا و برو سراغ منبر پدرت ! عمر گفت : پدرم منبر نداشت .
و مرا گرفت و كنار خود نشاند . من شروع كردم با دستم سنگريزههائى را زير و رو كردن .
وقتى از منبر پائين آمد ، مرا به منزلش برد ، و به من گفت : چه كسى آن سخنان را به تو آموخته ؟
گفتم : هيچ كس آن را به من نياموخته .
( گفت : به خدا قسم منبر پدر توست ، به خدا قسم منبر پدر توست ، و آيا كسى جز شما بر سر ما موى رويانيده است ؟ ! « 1 » ) « 2 » .
آنگاه گفت : پسركم ! كاش مىآمدى و به ما سر مىزدى ! « 3 » در اين حديث ، تا اينجا ، چند مدلول هست :
هامش
( 1 ) . اين سخن عمر ، معناى كنائى دارد . يعنى : هر چه داريم و به هر جا رسيدهايم ، از قبل شما بوده است .
نگر : زندگانى إمام حسين عليه السّلام ، رسولى محلّاتى ، ص 38 ؛ و : شرح حال و فضائل خاندان نبوّت عليهم السّلام ، سبط بن جوزى ، ترجمهء محمّد رضا عطائى ، ص 315 .
( 2 ) . آنچه ميان كمانكان آمده ، از مختصر تاريخ دمشق ابن منظور است .
( 3 ) . مختصر تاريخ دمشق ابن منظور ( 7 / 127 ) .