بالا رفتن حسين - عليه السّلام - به سوى عمر - كه خليفه است - بر منبر ، أنظار را به خود جلب مىكند و زمان پيامبر - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - را به ياد مردم مىآورد كه نوههاى پيامبر ، يعنى حسن و حسين ، از اين چوبها بالا مىرفتند و پيامبر بالاترشان مىبرد و بر دوش خويش يا در آغوش خود جاى مىدادشان ! أمّا در مورد خليفه ، شايد نخستين و آخرين بار باشد كه در آن تاريخ ، كودكى به طرف او از منبر بالا رفته باشد ، تا چه رسد كه آن سخنان را به او بگويد ؛ چه ، تاريخ هيچ نظيرى براى اين واقعه ثبت نكرده است .
حسين - عليه السّلام - به عمر گفت : « از منبر پدرم پائين بيا » . اين « پائين آمدن » ، از منظر سياسى ، همان مدلول لغوى ظاهرىاش را نمىرساند ، بلكه به معناى بازپس نشستن از خلافتى است كه او و رفيقش در سقيفه هر يك به پستانى از آن چسبيدند و سخت دوشيدند ، و آن روز آن را به رفيق خويش پيشكش كرد ، تا امروز در اختيار وى گذاردش . « 1 »
در تعبير « منبر پدرم » دلالتى آشكار هست ؛ اگر مرادش حقيقت حاضر و ظاهر أمر باشد ، پدر او على - عليه السّلام - است كه صاحب اين منبر است ، زيرا حسين بىشك به خلافت پدرش باورمندست ؛ اگر هم حقيقت ديگر - گذشته - ، مرادش باشد ، پدر او پيامبر - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - است ؛ چرا بايد منبرى كه او بنياد كرده و بنيان آن را نهاده به دست كسى جز از خاندانش بيفتد ؟ ! در اين هم كه گفت : « برو سراغ منبر پدرت » ، دلالتى رسواگر هست ؛ حسين و همهء حاضران مىدانند كه « خطّاب » ، پدر عمر ، منبر كه هيچ ، تخته پارهاى هم نداشت كه بر سر آن جاى گيرد ! عمر هم با اين برخورد در تنگنا قرار گرفته و ناچار شده است بر سر منبر اعتراف كند : خطّاب منبرى نداشته است ! نتيجهاى كه از اين اعتراف حاصل مىشود ، آنست كه منبر صاحبانى دارد كه مالك آن هستند و صاحبانش سزاوارترند بدان كه بالاى آن بروند و امورش را در
هامش
( 1 ) . عبارت نويسنده ، نگرنده است به بهرهاى از خطبهء شقشقيّه : « . . . فيا عجبا بينا هو يستقيلها فى حياته إذ عقدها لآخر بعد وفاته لشدّ ما تشطّرا ضرعيها فصيّرها فى حوزة خشناء . . . » ( نهج البلاغه ، خطبهء 3 ) .