[ 213 ] وقتى على - عليه السّلام - ، در راه « صفّين » ، به « نينوى » رسيد آواز داد : اى أبا عبد اللّه ! بشكيب ! اى أبا عبد اللّه ! بشكيب ! بر كرانهء فرات ! ! گفتم : اين أبو عبد اللّه كيست ؟
على - عليه السّلام - فرمود : بر رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - وارد شدم و ديدگانش را اشكبار ديدم . . . پس فرمود : پيشتر جبرئيل از نزدم برخاست و مرا گفت كه حسين بر كرانهء فرات كشته مىشود . . . . « 1 »
أمّا اين « نينوى » كجاست ؟ و در كدامين كرانه از كرانههاى فرات ، حسين - عليه السّلام - كشته مىشود ؟
رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - ، على - عليه السّلام - را به « نشانه » اى رهنمون شده و مسطورهاى از خاك آن جايگاه را نزد او نهاده بود .
فرمود : مىخواهى تو را از تربتش ببويانم ؟
پس دست دراز كرد و مشتى از خاكى برگرفت و به من داد .
نشانهء ديگر آنست كه اين خاك ، سرشك از ديده بر مىانگيزد ؛ على - عليه السّلام - نخستين بار كه اين خاك به دستش رسيد ، اين خاصيت را آزمود ؛ چه ، فرمود :
نتوانستم از ديدگان اشك نبارم .
اينك ، پس از اين سالهاى دراز كه حسين به سىامين سال عمر خويش نزديك مىشود ، على - عليه السّلام - در اين سرزمين درنگ مىكند ، تا آن دو نشانه را بازيابد ، و آن خبر غيبى به وديعت نهاده شده را إعلام كند ؛ آن هم دو بار ؛ يك بار - چنان كه در حديث پيشين خوانديم - هنگامى كه به سوى صفّين مىرفت ؛ و بار ديگر وقتى كه از صفّين بازمىگشت . راوى گويد :
[ 238 ] از صفّين بازمىگشتيم ؛ به كربلاء فرود آمديم . على نماز بامداد
هامش
پوشند ( به تعبير متداول امروز : بارانى ) . .
( 1 ) . مختصر تاريخ دمشق ابن منظور ( 7 / 133 ) .