ايرانى زبان ، شكل و صورت ويژهاى به خود بگيرد . اين معنى در بسيارى از موارد مختلف تجلّى حيات مذهبى هويداست ، و اگرچه در واقع اختلاف آراء و اقوال در مسائل دينى و امور تعبّدى ( كه نتيجهء عقايد ايرانى بودم ) ، به هيچ وجه امر ويژهاى براى سرزمين ايران نبوده است ، بلكه ايرانيان در مقر خلافت در بغداد و سامرا يعنى در سرزمين عربى زبان و هم در نقاط ديگر نيز تحقيقات دقيقى در مورد مسائل تعبّدى نموده و افكارى بسيار اساسى به وجود آوردند و آنها را در جنب نيروهاى اسلامى عرب اصيل ، و تأثيرات افكار مسيحى و يهودى و مانوى تحكيم و ترويج نمودند ؛ ولى تفاوت امر در اين است كه سير اين جنبش افكار در سرزمين ايران و سرزمينهاى عرب به موازات يكديگر صورت نمىگرفت . يعنى در عين اينكه عربها در سوريه و در بين النهرين پس از جنگ داخلى 692 ميلادى برابر 73 هجرى به سيادت دنيوى بنى اميه كه براساس تصور قديمى عرب از « سيد » و « سرور » مطلق گذاشته شده بود تن در داده و به امتيازات و هم به سعهءصدر دينى آنها تا حد زيادى عادت كرده بودند ، تنها ايرانيان نومسلمان ( موالى ) « 1 » - و در جنب آنان هم فقط عدهء كمى از عربها - بودند كه هنوز در قرن هشتم ( قرن دوم هجرى ) نيز بر ضد حكومت بنى اميه قيام كردند ، و ازاينرو ( قبل از همه در خراسان ) به تبليغات مشترك شيعى و عباسى پيوستند . طبعا هم در اين زمينه بغض و كينهء ايرانيان نسبت به عرب كه بر آنان سيادت مىكرد و نيز نفرت آنان از قبايل عرب در خراسان و هم نزاعهاى مداوم داخلى آنان با عرب مؤثر بوده است ؛ ولى باز در تمام اين موارد نبايد ( آنطورى كه گاهى پيش آمده ) نكته و جهت اساسى مذهبى را فراموش كرد . بديهى است كه افكار و هدفهاى تبليغات عباسى و شيعى در ابتدا از مغزهاى ايرانيان تراوش نكرده و پايهء اين افكار نيز بر
هامش
( 1 ) - رجوع كنيد به فصل « حس مليت » از همين كتاب .