سيادت بلاواسطهء عباسيان
در نتيجهء پيروزى عباسيان اوضاع ايران رنگ تازهاى به خود گرفت .
سلطه و استيلاى قبايل عرب در خراسان از ميان رفت و اساسا قسمت بيشترشان از آن سرزمين رانده شدند . به علاوه ايرانيت در پيروزى اين سلسلهء جديد و در اجراى نظم تازهاى كه جانشين سازمان عربى اموى شده بود ، سهم قاطعى داشت « 1 » .
با اوضاع و شرايط موجود ديگر جاى هيچگونه ترديدى نبود كه از اين پس بايد ايرانيان به عنوان شركاى متساوى الحقوق دولت شناخته شوند ، و اين امر فقط هنگامى امكانپذير بود كه ديگر مليت ملاك تشخيص نباشد ، بلكه دين يعنى اسلام معيار قاطع و ملاك تشخيص قرار گيرد . يك چنين تحولى نيز در روش تبليغاتى كه عباسيان پيش گرفته بودند ، و بدين سبب به اوج آرمان خود رسيدند ، وجود داشت و در واقع نيز دربارهء اين واقعيت ديگر هيچگونه اختلافى به وجود نيامد .
طبعا اسلام ديگر پس از انشعاب خوارج و شيعيان يك پيكر واحدى به شمار نمىرفت ، و بنابراين مىبايست به زودى اين سؤال مطرح شود كه : از اين
هامش
( 1 ) - اين امر را منصور بالصراحه تأييد مىكند : طبرى ، رديف 3 ، ص 430 به بعد ؛ - مسعودى ( مروج ) ، ج 6 ، ص 203 به بعد .