( 1 ) خازم بن خزيمه دشمن خود مغيره را بنيكى و شهامت مىستود .
مىگفت :
- خدا بركت به او دهد ، اين مغيرة بن فزع ، چه مردى بود . هرگز زنها مانند او فرزندى نتواند آورد .
به خدا من سپاه خود را بسوى او برانگيختم .
گروه پشت گروه به طرف او حمله ميبردند . من او را ميديدم . در آن دست شط با لشكر من مىجنگيد .
ديدمش كه دارد او را ادرار مىكند .
اسبش پهلويش ايستاده است .
همراهانش مردمى فرومايه بودند .
اما او همين كه از كارش فراغت يافت دوباره بر اسبش سوار شد و حملات خود را آغاز كرد .
من ميديدمش كه خود را بر صفوف سپاه من مىزند ، ميجنگد .
تا سرانجام اين جنگ بنفع ما خاتمه يافت .
اما وقتى به حساب افراد خود رسيدم ديدم در اين پيكار هزار تن از سپاه من به خاك و خون غلطيدند .
محمد بن خالد مىگفت :
مغيرة بن فزع بسواران خود فرياد زد و آنان را بحمله واداشت .
سپاه مغيره بر سپاه خازم حملهاى سنگين آورد ، گروهى از سواران خازم را بدجيل فرو ريختند .
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 57
مساهمون: جواد فاضل
ص٥٧