( 1 ) و بعد همراهان خود را دور خود جمع كردم و گفتم :
- من از تعرض به اين قافله چشم پوشيدهام اين قافله در امان خداست .
آن كس كه دست تعدى بسوى آنان پيش ببرد با من بجاى جنگ در آمده است .
بدين ترتيب از آن كاروان چشم پوشيدم .
پس از اين واقعه چند سالى گذشت تا من دستگير شدم و به زندان افتادم .
روزى زندانبان به سراغ من آمد و گفت :
- دو تا زن در دهليز زندان ايستادهاند و مىگويند ما از خانوادهى محمد بن صالح هستيم و ميخواهيم او را بهبينيم . من نمىخواستم بهيچكس اجازت دهم كه ترا ديدار كند اما اين زنها به من يك دستبند طلا بخشيدهاند و اصرار بسيار كردهاند كه بگذارم با تو صحبت كنند .
پيش خود گفتم من در اين شهر غريب كسى را ندارم كه با اين پافشارى ديدار مرا تمنا كند .
معهذا گمان بردم از زنهاى خاندان ما باشند اما وقتى به دهليز زندان آمدم و او را شناختم .
اين دو زن يكى حمدونه دختر عيسى بود .
همان زن بود كه با كاروان بود .
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 397
مساهمون: جواد فاضل
ص٣٩٧