تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 397

مساهمون:

ص٣٩٧
( 1 ) و بعد همراهان خود را دور خود جمع كردم و گفتم : - من از تعرض به اين قافله چشم پوشيده‌ام اين قافله در امان خداست . آن كس كه دست تعدى بسوى آنان پيش ببرد با من بجاى جنگ در آمده است . بدين ترتيب از آن كاروان چشم پوشيدم . پس از اين واقعه چند سالى گذشت تا من دستگير شدم و به زندان افتادم . روزى زندانبان به سراغ من آمد و گفت : - دو تا زن در دهليز زندان ايستاده‌اند و مىگويند ما از خانواده‌ى محمد بن صالح هستيم و ميخواهيم او را به‌بينيم . من نمىخواستم بهيچكس اجازت دهم كه ترا ديدار كند اما اين زنها به من يك دستبند طلا بخشيده‌اند و اصرار بسيار كرده‌اند كه بگذارم با تو صحبت كنند . پيش خود گفتم من در اين شهر غريب كسى را ندارم كه با اين پافشارى ديدار مرا تمنا كند . معهذا گمان بردم از زنهاى خاندان ما باشند اما وقتى به دهليز زندان آمدم و او را شناختم . اين دو زن يكى حمدونه دختر عيسى بود . همان زن بود كه با كاروان بود .
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 397 | جواد فاضل / أبي الفرج الأصفهاني