( 1 ) تا مرا ديد گريه را سر داد ، چون من سخت رنجور و ناتوان شده بودم .
بعلاوه زنجير سنگينى بر گردنم بود .
دوستش از او پرسيد :
- اين همانست .
گفت :
- بله همان است به خدا .
و بعد رويش را به من كرد و گفت :
- پدر و مادرم فداى تو . اگر مقدور بود به قيمت جانم ترا از اين بند خلاص كنم دريغى نمىداشتم چون تو سزاوارى كه در حقت اين همه فداكارى كنم . به خدا تاكنون سعى بسيار كردهام كه ترا از اين بند خلاص سازم ولى سعى من ثمرى نداد .
اكنون اين دويست سكهى طلا و اين جامهها و اين عطرها را براى تو آوردهام و همه روزه فرستادهى من به سراغ تو خواهد آمد و هر چه تست براى تو خواهد آورد .
من پولها و جامهها و عطرها را با خود به زندان بردم و فرستادهى او همه روزه براى من خوردنىهاى گوارا مىآورد و آنقدر به زندانبان هديه و رشوه ميداد كه جلويش را باز مىگذاشت تا نوبت خلاصى من رسيد .
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 398
مساهمون: جواد فاضل
ص٣٩٨