( 1 ) با هم ناهار شكستيم و كنار هم دراز كشيديم .
محمد بن صالح چنين گفت :
- در سالى از سالها من با گروهى از همراهانم بر كاروانى هجوم آورديم .
با مردهاى آن كاروان جنگيديم و سرانجام بر قافله دست يافتيم .
در همين حال كه من داشتم شترهاى كاروان را مىخوابانيدم زنى بسيار زيبا .
آن چنان زيبا كه من در عمرم نظيرش را نديده بودم سر از محملش بدر كرد و با منطق دلاويزى به من گفت :
- از تو تقاضا مىدارم اى جوان ! سردار اين راهزنان را كه ميدانم شريف « يعنى بنى هاشمى » است باينجا بياورى ميخواهم .
با او صحبت كنم .
گفتم :
- هم اكنون دارى با شريف سخن مىگوئى .
حيران شد و گفت :
- ترا به حق خدا و رسول خدا قسم مىدهم آيا تو هستى سردار اين قوم .
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 395
مساهمون: جواد فاضل
ص٣٩٥