پرش به محتوای اصلی

مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحه 395

پدیدآورندگان:

ص۳۹۵
( 1 ) با هم ناهار شكستيم و كنار هم دراز كشيديم . محمد بن صالح چنين گفت : - در سالى از سالها من با گروهى از همراهانم بر كاروانى هجوم آورديم . با مردهاى آن كاروان جنگيديم و سرانجام بر قافله دست يافتيم . در همين حال كه من داشتم شترهاى كاروان را مىخوابانيدم زنى بسيار زيبا . آن چنان زيبا كه من در عمرم نظيرش را نديده بودم سر از محملش بدر كرد و با منطق دلاويزى به من گفت : - از تو تقاضا مىدارم اى جوان ! سردار اين راهزنان را كه ميدانم شريف « يعنى بنى هاشمى » است باينجا بياورى ميخواهم . با او صحبت كنم . گفتم : - هم اكنون دارى با شريف سخن مىگوئى . حيران شد و گفت : - ترا به حق خدا و رسول خدا قسم مىدهم آيا تو هستى سردار اين قوم .