تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 371

مساهمون:

ص٣٧١
( 1 ) در اين وقت محمد بن قاسم لبخندى زد و به محمد شعرانى گفت : - شما نان فرزندان عباس را ميخوريد و شانه‌ى خود را براى فرزندان ابو طالب خم مىكنيد . اين تنها شوخى و لبخند بود كه از وى ديده‌اند . اين محمد شعرانى از پيروان خراسانى بنى عباس بود . وى در جواب محمد بن قاسم گفت : - فدايت شوم . پسران على و عباس در پيش من يكسان هستند او را ديگر كسى به حال لبخند نديد . و در عين حال چهره‌ى غمناكى هم نداشت . ابراهيم بن غسان مىگويد : براى نخستين بار و شايد همين يك بار او را در آن روز غمناك ديده‌ام كه نامه‌ى معتصم به ما رسيد . هنگامى كه به نهروان رسيديم نامه‌اى به حضور معتصم فرستاديم . گزارش داديم كه اكنون محمد بن قاسم به بغداد ميرسد و اجازت ميخواهيم كه او را تسليم سازيم . معتصم در پاسخ اين نامه دستور داد كه محمد بن قاسم را در محملى بى روپوش بنشانيم و وقتى به نهرين رسيديم عمامه از سرش برداريم و به همين ترتيب نازيبا او را به بغداد در آوريم . در آن تاريخ هنوز شهر « سر من راى » ساخته نشده بود .