( 1 ) - هيچ فرمان در زندگى خود به نظر اين فرمان نديده بودم . مثل اينكه وحى منزل بود .
اطاعت كردم و از آن پلهها كه نشانم داده بود بالا رفتم و محمد بن قاسم را بر سر پلهها ديدم . عمامهاى بر سر داشت و با همان عمامه به چهرهى خود لثام بسته بود .
يك قاطر زين كرده در پايين راه پلهها آماده بود . مثل اينكه او عزم سفر بسوى خوارزم داشت .
ناگهان بند دستش را گرفتم .
بسوى من دويد و گفت :
- تو كيستى ؟ چه ميخواهى ؟ با چه كسى كار دارى ؟
گفتم :
- محمد بن قاسم را ميخواهم .
او به سادگى گفت :
- من محمد بن قاسم هستم .
گفتم :
- انگشترى خود را تسليم كن .
بيدرنگ انگشترى خود را به من داد .
من هم هر چه زودتر و شتابزدهتر انگشترى خودم را با اين انگشترى بدست قاصد سپردم و او را بر اسبى از اسبهاى ويژهى عبد اللَّه بن
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 365
مساهمون: جواد فاضل
ص٣٦٥