تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 365

مساهمون:

ص٣٦٥
( 1 ) - هيچ فرمان در زندگى خود به نظر اين فرمان نديده بودم . مثل اينكه وحى منزل بود . اطاعت كردم و از آن پله‌ها كه نشانم داده بود بالا رفتم و محمد بن قاسم را بر سر پله‌ها ديدم . عمامه‌اى بر سر داشت و با همان عمامه به چهره‌ى خود لثام بسته بود . يك قاطر زين كرده در پايين راه پله‌ها آماده بود . مثل اينكه او عزم سفر بسوى خوارزم داشت . ناگهان بند دستش را گرفتم . بسوى من دويد و گفت : - تو كيستى ؟ چه ميخواهى ؟ با چه كسى كار دارى ؟ گفتم : - محمد بن قاسم را ميخواهم . او به سادگى گفت : - من محمد بن قاسم هستم . گفتم : - انگشترى خود را تسليم كن . بيدرنگ انگشترى خود را به من داد . من هم هر چه زودتر و شتاب‌زده‌تر انگشترى خودم را با اين انگشترى بدست قاصد سپردم و او را بر اسبى از اسب‌هاى ويژه‌ى عبد اللَّه بن
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 365 | جواد فاضل / أبي الفرج الأصفهاني