( 1 ) راه ديگر به سمت كوفه عزيمت كرد .
محمد پيش از ابو السرايا به كوفه رسيد و در آنجا بجستجو از احوال مردم بر آمد .
ازدحامى از خلق كوفه دور محمد را گرفتند و او در عين حال از ابو السرايا انتظار ميكشيد .
محمد بن ابراهيم در همان ايام كه محرمانه زمينهى نهضت خود را فراهم ميساخت روزى در كوچهاى از كوچهها پير زنى خميده قامت و نگون بخت را ديد بدنبال حمالهائى كه كيسههاى پر از خرما بدوش مىكشيد ميرفت و دانههاى خرمائى را كه از دوش حمالها ميافتاد برمىداشت و بدامن پيراهن خود كه سخت چركين و فرسوده بود مىريخت .
محمد بن ابراهيم پيش رفت و گفت :
- مادر اينجا چكار ميكنى .
پير زن جواب داد :
- زنى فرتوت هستم و مردى نان آور ندارم . دختران كوچكى دارم كه نمىتوانند نان خودشان را تأمين كنند چون از دستشان كارى ساخته نيست .
من همه روزه دنبال حمالها ميدوم تا اين خرما را جمع كنم و بدين وسيلهى معاش خود و بچههايم را تهيه ميبينم .
محمد بن ابراهيم به گريه افتاد و سخت گريست و گفت :
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 274
مساهمون: جواد فاضل
ص٢٧٤