( 1 ) پرسيد :
- چقدر بوى جيره ميدهيد .
- دو گردهى نان و چهار كوزه آب .
- نصفش كنيد .
براى سومين بار كه بزندان آمد يحيى بن عبد اللَّه مريض بود .
هارون ويرا بحضور طلبيد .
گفته شد او آنچنان عليل است كه ياراى حضور ندارد .
پرسيد :
- به او چى ميدهيد ؟
گفتند :
- يك گردهى نان و دو كوزهى آب .
هارون با منتهاى شقاوت گفت :
- نصفش كنيد .
اما يحيى بن عبد اللَّه ديگر به جيرهى هارون نيازى نداشت زيرا همان شب از حبس او و زندان زندگى خلاص شد .
يحيى بن عبد اللَّه بدين ترتيب از جهان رخت بربست .
جنازهاش را از زندان بگورستان بروند .
رضى الله عنه و ارضاه ابراهيم بن رياح در روايت خود ميگويد :
يحيى بن عبد اللَّه را زنده در ستون گذاشتند و بدين ترتيب فجيع
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 228
مساهمون: جواد فاضل
ص٢٢٨