( 1 ) شنيده شد كه ميگفت :
- من و يحيى بن عبد الله در سلول تاريك و تنگى با هم محبوس بوديم .
اطاق من و يحيى عبد الله از همه اطاقهاى محبس تنكتر و تاريكتر و ناراحتتر بود .
يك شب ، نيمه شب شنيدهايم كه دارند قفل در اطاق ما را باز مىكنند .
ناگهان چشمم به هارون الرشيد افتاد .
سواره بدر زندان آمده بود .
نگاهى به دور و برش انداخت و گفت :
- او كجاست ؟
منظورش يحيى بن عبد الله بود .
گفته شد :
- توى اين اطاق است .
هارون گفت :
- بياوريدش اينجا .
او را بنزديك هارون بردند .
هارون همچنان سواره بر بالاى سر يحيى بن عبد الله خم شد و تا چند دقيقه با وى صحبت كرد :
ناگهان سخنش را قطع كرد و فرياد كشيد :
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 226
مساهمون: جواد فاضل
ص٢٢٦