( 1 ) - اين مرد از امان يافتگان است .
يحيى در تين هنگام به حرف آمد و گفت :
- من خود يك تن از آن هفتاد نفرم كه امير المؤمنين امانم داده به من بگوييد آن امانم چه سودى برايم داشت .
آيا اين شايسته است كه گروهى را هم همراه خود تسليم سازم تا به قتل برسند ؟
اين كار هرگز براى من حلال نيست .
عمر بن حفص ميگويد :
- پس از چند روز بار ديگر از طرف خليفه دعوت شديم كه جريان محاكمهى يحيى بن عبد الله را تماشا كنيم ، يحيى بن عبد الله را بمحضر هارون آوردند .
خلاف آن بار كه ديده بودمش رنگى زرد و حالتى آشفته داشت .
هارون هر چه با وى سخن ميگفت جوابش را نميداد .
هارون به طرف ما برگشت و گفت :
- مىبينيد كه نميخواهد حرف بزند .
يحيى بن عبد الله در اين هنگام زبانش را از دهانش در آورد و نشانمان داد .
زبان اين مرد مثل يك پارچه زغال سياه بود .
ميخواست عملا بما بگويد كه من زبان ندارم سخن بگويم .
هارون با خشم فرياد كشيد :
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 230
مساهمون: جواد فاضل
ص٢٣٠