تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 230

مساهمون:

ص٢٣٠
( 1 ) - اين مرد از امان يافتگان است . يحيى در تين هنگام به حرف آمد و گفت : - من خود يك تن از آن هفتاد نفرم كه امير المؤمنين امانم داده به من بگوييد آن امانم چه سودى برايم داشت . آيا اين شايسته است كه گروهى را هم همراه خود تسليم سازم تا به قتل برسند ؟ اين كار هرگز براى من حلال نيست . عمر بن حفص ميگويد : - پس از چند روز بار ديگر از طرف خليفه دعوت شديم كه جريان محاكمه‌ى يحيى بن عبد الله را تماشا كنيم ، يحيى بن عبد الله را بمحضر هارون آوردند . خلاف آن بار كه ديده بودمش رنگى زرد و حالتى آشفته داشت . هارون هر چه با وى سخن ميگفت جوابش را نميداد . هارون به طرف ما برگشت و گفت : - مىبينيد كه نميخواهد حرف بزند . يحيى بن عبد الله در اين هنگام زبانش را از دهانش در آورد و نشانمان داد . زبان اين مرد مثل يك پارچه زغال سياه بود . ميخواست عملا بما بگويد كه من زبان ندارم سخن بگويم . هارون با خشم فرياد كشيد :