( 1 ) - اين چه قسم بود كه خوردهاى . حالا حسن بن محمد را در كجا به يابيم .
يحيى كه همچنان خشمناك بود گفت :
- من نام خود را از خاندان رسول اللَّه و امير المؤمنين محو ميكنم اگر حسن بن محمد را حاضر نسازم حتى نخواهم خوابيد تا در خانهى اين عمرى را نكوبم و حسن را نشانش ندهم .
ولى در آن حال با شمشير عمرى را خواهم ديد و با همان شمشير كارش را خواهم ساخت .
معهذا حسين بن على گفت :
- اين كار كار خوبى نيست . نقشهى ما را بهم خواهد ريخت .
- چطور ؟ نقشهى تو بهم ميريزد ؟ ده روز با هم قرار مىگذاريم تو بسوى مكه سفر كن . طى اين مدت ده روز به مكه خواهى رسيد .
حسين بن على در اين وقت حسن بن محمد را بسوى خود خواند و گفت :
- اى پسر عم ! تو كه ميدانى ميان من و اين فاسق عمرى چه گذشته . بهر جا ميخواهى برو .
حسن جواب داد :
- نه به خدا . به هيچ جا نخواهم رفت بلكه همراه تو خواهم آمد و دست خود را در دست اين مرد خواهم گذاشت .
- نه . ترا بهمراهم نمىبرم . ميترسم خونت بر خاك ريخته شود
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 169
مساهمون: جواد فاضل
ص١٦٩