( 1 ) از اين دو شعر بسيار خوشم آمد .
عقل من سر جا آمد و فكرم آرام شد و بسوى اين مرد ناشناس برگشتم و گفتم :
- خداوند عزيزت بدارد . خواهش دارم اين شعرها را تكرار كنيد .
همچنان خونسردانه گفت :
- واى بر تو اسماعيل ! ( اسم تنهاى مرا بر زبان آورد ) چه بى ادبى تو عقل و جوانمردى تو چقدر سبك است .
تو بر ما در آمدى بى آنكه سلام كنى در عين اينكه دو نفر مسلمان و منتى بهم رسيدند بايد بهم سلام كنند .
برخورد تو با من نه برخورد يك مسلمان با مسلمان ديگر بود و نه همچون يك بيچاره با بيچارهاى ديگر .
دست كم مانند يك ناشناس كه بر ناشناس ديگرى ديگرى ورود مىكند با من سخن نگفتى .
اين چه روش بود كه بپيش داشتى . اما همين كه دو بيت شعر از دهان من شنيدى شعرى كه وسيلهى معاش بود بيدرنگ با من به سخن پرداختى ، معذرتى نجستى و پوزشى نخواستى .
مثل اينكه ميان من و تو آشنائى از دير باز بر قرار باشد تقاضا ميدارى كه اين شعرها را بخاطر تو تكرار كنم .
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 139
مساهمون: جواد فاضل
ص١٣٩