تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 139

مساهمون:

ص١٣٩
( 1 ) از اين دو شعر بسيار خوشم آمد . عقل من سر جا آمد و فكرم آرام شد و بسوى اين مرد ناشناس برگشتم و گفتم : - خداوند عزيزت بدارد . خواهش دارم اين شعرها را تكرار كنيد . همچنان خونسردانه گفت : - واى بر تو اسماعيل ! ( اسم تنهاى مرا بر زبان آورد ) چه بى ادبى تو عقل و جوانمردى تو چقدر سبك است . تو بر ما در آمدى بى آنكه سلام كنى در عين اينكه دو نفر مسلمان و منتى بهم رسيدند بايد بهم سلام كنند . برخورد تو با من نه برخورد يك مسلمان با مسلمان ديگر بود و نه همچون يك بيچاره با بيچاره‌اى ديگر . دست كم مانند يك ناشناس كه بر ناشناس ديگرى ديگرى ورود مىكند با من سخن نگفتى . اين چه روش بود كه بپيش داشتى . اما همين كه دو بيت شعر از دهان من شنيدى شعرى كه وسيله‌ى معاش بود بيدرنگ با من به سخن پرداختى ، معذرتى نجستى و پوزشى نخواستى . مثل اينكه ميان من و تو آشنائى از دير باز بر قرار باشد تقاضا ميدارى كه اين شعرها را بخاطر تو تكرار كنم .
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 139 | جواد فاضل / أبي الفرج الأصفهاني