تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 140

مساهمون:

ص١٤٠
( 1 ) گفتم : - از جوانمردى خويش عذرم را بپذير ، مرا ببخش كه من خود را سخت باخته بودم . در سياه چالى كه از اين دخمه روشن‌تر باشد آدميزاده عقل خويش را از دست ميدهد . تا چه رسد باينجا . گفت : - ماجراى تو چندان مهم نيست به تو شاعرى هستى كه اكنون از شعر سرائى لب فرو بستى ، به زندانت انداختند تا از نو برايشان قول و غزل فروخوانى . بالاخره وادارت خواهند كرد كه شعر بسرائى . تو هم خواهى پذيرفت و آزاد خواهى شد . اما من چه بگويم كه هم اكنون احضارم خواهند كرد و از من عيسى بن زيد را خواهند خواست . اگر من عيسى را كه نبيره‌ى رسول اللَّه است به اين قوم تسليم كنم خون او دامن مرا خواهد آلود و در پيشگاه عدل الاهى ، در محضر رسول اكرم به اين خون ناحق گرفتار خواهم بود و اگر امتناع كنم مرا خواهند كشت . بنابر اين من از تو بيشتر حق دارم كه خودم را ببازم . گفتم :