( 1 ) - چه ميدانيم ، شما او را ترسانديد و تارانديد ، او هم از ترس شما پنهان شد . بشهرهاى دور دست فرار كرد .
پس از او مرا به زندان انداختند ، من محبوس چگونه ميتوانم خفاگاه يك آوارهى هراسان را كه از دست شما گريخته نشانتان بدهم .
مهدى گفت :
- بكجا فرار كرد ؟ در آخرين لحظه شما كجا يك ديگر را ديدهايد ؟
حاضر گفت :
از آن ساعت كه فرار كرد ديگر نديدمش . هيچ خبر هم از او ندارم .
مهدى خشمناك شد و گفت :
- به خدا اگر مرا بخفاگاه او دلالت نكنى همين ساعت گردنت را خواهم زد .
حاضر گفت :
- هر چه ميخواهى بيدرنگ اقدام كن . تو اصرار دارى كه من پسر رسول اللَّه را بدست تو بسپارم تا به خاك و خونش بكشى .
و آن وقت من در پيشگاه خدا و رسول خدا آلوده به خون او كيفر ببينم .
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 142
مساهمون: جواد فاضل
ص١٤٢