( 1 ) در آنجا مردى سالمند و زيبا روى و خوش پوش ديدم كه شمايلى پسنديده داشت .
به طرف او رفتم . در خدمتش نشستم .
فراموش كرده بودم كه سلام كنم ، يا با وى سخنى بميان آورم .
شدت اضطراب و ترس آداب زندگى را از يادم برده بود .
اندكى در آنجا ماندم .
همچنان خاموش و افسرده بودم .
در اين هنگام آن مرد ناشناس لب بسخن گشود و اين دو شعر را انشاد كرد .
تعودت مس الضر حتى الفته * و اسلمنى حسن العزاء الى الصبر
آنچنان به رنج و غم عادت كردهام كه اكنون با هر چه غم و رنج است الفت دارم .
و مرا اين خصلت بصبر واداشته است .
و صيرنى ياسى من الناس واثقا * بحسن صنيع اللَّه من حيث لا ادرى
نوميدى من از مردم مرا به لطف پنهان و فصل ناگهانى خدا دلخوش و مطمئن ساخته است .