تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 332

مساهمون:

ص٣٣٢
( 1 ) بيابان بديدار پدرشان در زندان مىآمدند و از او تقاضا ميكردند اجازه بدهد بر ضد دستگاه منصور قيام كنند امام عبد اللَّه اجازه نميداد . مىگفت : - صبر كنيد تا مبانى حكومت شما استوار شود . و مىگفت : - اگر ابو جعفر دوست نميدارد كه شما با شرافت زندگانى كنيد هرگز مانع نميشود كه شما با شرافت بميريد . موسى بن عبد اللَّه تعريف مىكند : - هنگامى كه از مدينه به زبده رسيديم ابو جعفر از پدرم خواست يك تن از آل حسن را بحضورش بفرستد و خاطرشان ساخت كه اين فرستاده ديگر بسوى شما بازنخواهد گشت . پدرم اين جريان را به برادرزادگانش كه همراه او اسير شده بودند باز گفت . همه داوطلب شده بودند كه اين خدمت را به عهده گيرند يعنى در راه ديگران فدا شوند ولى در حقشان دعا كرد و گفت : - رضا نميدهم از شما كسى در اين راه نابود شود . فقط پسرم موسى را انتخاب مىكنم كه برود و ديگر بازنگردد . پدرم مرا انتخاب كرده بود و من در اين موقع پسرى نوسال بودم . وقتى چشم ابو جعفر به من افتاد گفت :