( 1 ) بيابان بديدار پدرشان در زندان مىآمدند و از او تقاضا ميكردند اجازه بدهد بر ضد دستگاه منصور قيام كنند امام عبد اللَّه اجازه نميداد .
مىگفت :
- صبر كنيد تا مبانى حكومت شما استوار شود .
و مىگفت :
- اگر ابو جعفر دوست نميدارد كه شما با شرافت زندگانى كنيد هرگز مانع نميشود كه شما با شرافت بميريد .
موسى بن عبد اللَّه تعريف مىكند :
- هنگامى كه از مدينه به زبده رسيديم ابو جعفر از پدرم خواست يك تن از آل حسن را بحضورش بفرستد و خاطرشان ساخت كه اين فرستاده ديگر بسوى شما بازنخواهد گشت .
پدرم اين جريان را به برادرزادگانش كه همراه او اسير شده بودند باز گفت .
همه داوطلب شده بودند كه اين خدمت را به عهده گيرند يعنى در راه ديگران فدا شوند ولى در حقشان دعا كرد و گفت :
- رضا نميدهم از شما كسى در اين راه نابود شود . فقط پسرم موسى را انتخاب مىكنم كه برود و ديگر بازنگردد .
پدرم مرا انتخاب كرده بود و من در اين موقع پسرى نوسال بودم .
وقتى چشم ابو جعفر به من افتاد گفت :
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 332
مساهمون: جواد فاضل
ص٣٣٢