( 1 ) عبد اللَّه بن حسن فرياد كشيد :
- نه . نه .
و بعد تقاضا كرد روغن آوردند و ابتدا آن زخمها را چربكردند تا پارچههاى پاره شدهى پيراهن به نرمى از تن برادرش سوا شود .
سليمان بن داود علوى مىگويد :
- هرگز نديدهام كه عبد اللَّه بن حسن بر فاجعهاى جزع و فزع كند مگر يك روز . روزى كه اسراى آل حسن بن على را از راه مدينه بعراق ميبردند . محمد ديباج را بر شترى نشانده بودند و پاهاى او را زير شكم شتر با زنجير بسته شده بود . و به گردن محمد نيز يك قلادهى چوبين كه « زماره » ناميده مىشود و عادتا اين قلاده را به گردن سگ مىاندازند انداخته بودند .
شتر محمد ديباج جلوتر از شتر برادرش عبد اللَّه ميرفت .
ناگهان اين شتر رم كرد . محمد غفلت زده از پشت شتر سرازير شد . آن قلادهى چوبين كه به گردن داشت بمحمل گير كرد محمد ديباج در حالت كسى كه بدار اعدام آويزان شده باشد دست و پا ميزد .
عبد اللَّه بن حسن كه برادر محبوبش را بدين شكل ديد سخت جزع كرد و بتلخى گريست .
گفتهاند :
- محمد و ابراهيم پسران عبد اللَّه بن حسن در جامهى اعراب
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 331
مساهمون: جواد فاضل
ص٣٣١