( 1 ) وقتى بدستور ابو جعفر پدرم با رجال خانوادهاش زندانى شدند .
برادرم محمد به خانه آمد و به مادر من گفت :
- برو در زندان به پدرم بگو اگر يك مرد از آل محمد بقتل برسد شايستهتر است تا پانزده نفر از آل محمد كشته شوند .
مادرم تعريف ميكرد كه بزندان رفتم و ديدم كه او بر گليمى لميده و پاهايش در زنجير است .
سخت جزع و اضطراب كردم گفت :
- آرام باش ام يحيى . من آسودهام . هرگز شبى را چنين آسوده بسر نياوردهام .
ام يحيى گفت :
من پيام پسرش محمد را به او رسانيدم .
از آن حالت كه لميده بود پا شد و نشست و گفت :
خدا محمد را حفظ كند . . . اما به او بگو همچنان بر تصميمش پايدار باشد .
بسوئى سفر كند كه ايمنتر است . به خدا از ميان ما بالاخره يك تن زمام امور را بدست خواهد گرفت . اگر اكنون از تعقيب حق خود باز بمانيم هيچكس در فردا عذر ما را نخواهد پذيرفت .
حسن بن زيد ميگويد :
گروهى بوديم كه بر عبد اللَّه بن حسن در آمديم . علت اين ديدار
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 319
مساهمون: جواد فاضل
ص٣١٩