تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 319

مساهمون:

ص٣١٩
( 1 ) وقتى بدستور ابو جعفر پدرم با رجال خانواده‌اش زندانى شدند . برادرم محمد به خانه آمد و به مادر من گفت : - برو در زندان به پدرم بگو اگر يك مرد از آل محمد بقتل برسد شايسته‌تر است تا پانزده نفر از آل محمد كشته شوند . مادرم تعريف ميكرد كه بزندان رفتم و ديدم كه او بر گليمى لميده و پاهايش در زنجير است . سخت جزع و اضطراب كردم گفت : - آرام باش ام يحيى . من آسوده‌ام . هرگز شبى را چنين آسوده بسر نياورده‌ام . ام يحيى گفت : من پيام پسرش محمد را به او رسانيدم . از آن حالت كه لميده بود پا شد و نشست و گفت : خدا محمد را حفظ كند . . . اما به او بگو همچنان بر تصميمش پايدار باشد . بسوئى سفر كند كه ايمن‌تر است . به خدا از ميان ما بالاخره يك تن زمام امور را بدست خواهد گرفت . اگر اكنون از تعقيب حق خود باز بمانيم هيچكس در فردا عذر ما را نخواهد پذيرفت . حسن بن زيد ميگويد : گروهى بوديم كه بر عبد اللَّه بن حسن در آمديم . علت اين ديدار