( 1 ) و ابراهيم ) را تسليم سازى .
عبد اللَّه بن حسن در جواب سر بلند كرد و گفت :
- آرى ، به خدا تو آن مردك ارزق چشم از قبيلهى قيس هستى كه سرت را همچون سر گوسفند از تن جدا ميسازند .
ابو البخترى ميگويد :
- وقتى با رياح بن عثمان از زندان بر مىگشتيم دستش توى دست من بود . پنجههايش يخ كرده بود . پاهايش به زمين كشيده ميشد .
اين مرد از آنچه عبد اللَّه بن حسن گفته بود سخت ترسيده بود .
به او گفتم :
- اين ترس بى جا چيست . به خدا عبد اللَّه بن حسن از غيب خبر ندارد . تو بىخود ترسيدهاى .
رياح بن عثمان به من جواب داد :
- واى بر تو ، نميدانى ، اين مرد تا خبرى را نشنيده باشد نميگويد .
از حادثهاى خبر داده كه حتما وقوع خواهد يافت .
ابو البخترى گفت :
- به خدا به همان ترتيب كه عبد اللَّه بن حسن خبر دارد سر رياح بن عثمان را همچون سر گوسفند بريدند .
حارث بن اسحاق حديث مىكند :
- فرزندان حسن در زندان مدينه تحت نظر رياح بن عثمان محبوس بودند . از سال صد و چهلم تا سال صد و چهل و چهارم كه ابو جعفر پس از
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 322
مساهمون: جواد فاضل
ص٣٢٢