( 1 ) عقبه گشود ناگهان از جاى خود پريد و خودش را تقريبا بدامن ابو جعفر انداخت و گفت :
- مرا نجات بده يا امير المؤمنين خدا نجاتت بدهد .
ابو جعفر گفت :
- خدا نجاتم ندهد اگر نجاتت بدهم .
و بعد دستور داد كه او را بزندان بردند .
عباس بن محمد عباسى چنين گفت :
- بسال صد و چهلم هجرت در سفرى كه ابو جعفر منصور به حج ميرفت عبد اللَّه بن حسن و برادرش حسن مثلث بديدار او آمدند .
ابو جعفر داشت نامهاى را مطالعه ميكرد . پسرش محمد مهدى در حضورش نشسته بود . سخنى گفت كه باعتبار ادبيات عرب آن سخن را غلط ادا كرده بود . عبد اللَّه بن حسن رويش را به ابو جعفر كرد و گفت :
- يا امير المؤمنين بهتر نيست كه براى محمد آموزگارى بگيريد كه به او درس نحو بدهد . چون او درست نميتواند حرف بزند .
ابو جعفر به آن نامه سرگرم بود و سخن عبد اللَّه را خوب نشنيد .
من بعبد اللَّه چشمك زدم كه اين حرف را كنار بگذارد .
اما به چشمك من اعتنا نكرد يا مقصودم را درنيافت . حرفش را تكرار كرد .
در اين هنگام ابو جعفر از عبد اللَّه پرسيد :
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 317
مساهمون: جواد فاضل
ص٣١٧