تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 317

مساهمون:

ص٣١٧
( 1 ) عقبه گشود ناگهان از جاى خود پريد و خودش را تقريبا بدامن ابو جعفر انداخت و گفت : - مرا نجات بده يا امير المؤمنين خدا نجاتت بدهد . ابو جعفر گفت : - خدا نجاتم ندهد اگر نجاتت بدهم . و بعد دستور داد كه او را بزندان بردند . عباس بن محمد عباسى چنين گفت : - بسال صد و چهلم هجرت در سفرى كه ابو جعفر منصور به حج ميرفت عبد اللَّه بن حسن و برادرش حسن مثلث بديدار او آمدند . ابو جعفر داشت نامه‌اى را مطالعه ميكرد . پسرش محمد مهدى در حضورش نشسته بود . سخنى گفت كه باعتبار ادبيات عرب آن سخن را غلط ادا كرده بود . عبد اللَّه بن حسن رويش را به ابو جعفر كرد و گفت : - يا امير المؤمنين بهتر نيست كه براى محمد آموزگارى بگيريد كه به او درس نحو بدهد . چون او درست نميتواند حرف بزند . ابو جعفر به آن نامه سرگرم بود و سخن عبد اللَّه را خوب نشنيد . من بعبد اللَّه چشمك زدم كه اين حرف را كنار بگذارد . اما به چشمك من اعتنا نكرد يا مقصودم را درنيافت . حرفش را تكرار كرد . در اين هنگام ابو جعفر از عبد اللَّه پرسيد :