( 1 ) - او را به من ببخش . من پسرانش را از خفاگاه بدر خواهم كشيد .
بدين ترتيب عبد اللَّه بن حسن در آن سفر از چنگ منصور نجات يافت .
صالح صاحب مصلى مىگويد :
من بالاى سر ابو جعفر منصور ايستاده بودم . در سفرى كه ابو جعفر به مكه ميرفت . او داشت غذا مىخورد . بر سر سفرهى او عبد اللَّه بن حسن و ابو الكرام و گروهى از بنى عباس نشسته بودند .
در اين هنگام ابو جعفر رويش را به سمت عبد اللَّه بن حسن برگردانيد و گفت :
- فكر مىكنم اى ابا محمد كه پسران تو محمد و ابراهيم از من هراسى برداشتهاند . من دوست ميدارم كه از من نترسند . با من نزديك شوند .
من به آنان مهربانىها فراهم كرد و از خاندان خلافت هر دخترى را كه بخواهند به عقدشان خواهم در آورد . و با آنان زندگى مشتركى بوجود خواهم آورد .
عبد اللَّه همچنان بر سر سفر به فكر فرو رفت . . . چند لحظه فكر كرد و آن وقت سر برداشت و گفت :
- به حق تو يا امير المؤمنين قسم ياد مىكنم نه بوجودشان و نه به خفاگاهشان راهى ندارم . اين دو پسر از دست من بدر رفته اما
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 315
مساهمون: جواد فاضل
ص٣١٥