تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 267

مساهمون:

ص٢٦٧
( 1 ) چه جورى حرف بزنم يا امير المؤمنين . با آن لحن كه يك رعيت در محضر پادشاه سخن ميگويد يا با آن زبان كه دو تا پسر عمو براى هم صحبت مىكنند . ابو العباس گفت : - به خدا دلم ميخواهد آن جور كه خدا ما را با رشته‌ى رحم بهم پيوند داده حرف بزنيم . درست مثل دو تا پسر عمو . حسن بن حسن گفت : - امير المؤمنين را به خدا قسم مىدهم درست بينديشد . اگر در علم اعلاى حق جل و علا گذشته باشد كه محمد و ابراهيم زمام امور را به مشت گيريد آيا هيچ قدرت و قوتى ميتواند اين دو جوان را از رويشان منع كند و اگر مقدر نباشد كه پاى اين دو مرد هاشمى بر منبر خلافت رسد آيا هيچ قوت و قدرتى ميتواند على رغم تقدير بر منبر خلافتشان بنشاند ؟ ابو العباس سفاح گفت : - نه . نه به خدا . فقط آنچه مقدر است صورت خواهد گرفت . حسن بن حسن در اين هنگام گفت . - بنابر اين دل عبد اللَّه را كه شيخ قوم است مشكن و نعمت شيرين خويش را در كام ما تلخ مگردان . - ابو العباس گفت : - از امروز ديگر نام محمد و ابراهيم را بر زبان نخواهم آورد