( 1 ) - هنگامى كه ابو العباس عبد اللَّه سفاح بر كرسى خلافت نشست عبد اللَّه بن حسن و برادرش حسن بن حسن بديدار او آمدند .
ابو العباس اين دو برادر را با احترام پذيرفت و در حق آنان عطايائى مقرر فرمود و نسبت به عبد اللَّه لطف بيشترى ارزانى داشت .
ابو العباس دربارهى عبد اللَّه بن حسن آن چنان محبت و صفا به كار ميبرد كه نظيرش كمتر ديده ميشد . او را در همه حال بحضور خود راه ميداد .
هر چند كه عبد اللَّه يكتا پيراهن بود .
بارى به او گفته بود :
- امير المؤمنين جز تو هيچ كس را يكتا پيراهن نديده و اين برترى و امتياز براى تو از آن جهت است كه ترا در مقام يك عمو و يك پدر مىبينم . . . و دلم ميخواست با تو دربارهى ماجرائى صحبت بدارم .
عبد اللَّه بن حسن پرسيد .
- آن ماجرا چيست يا امير المؤمنين .
در اين هنگام ابو العباس از پسران عبد اللَّه يعنى محمد و ابراهيم كه مخفيانه بسر ميبردند سخن بميان آورد . و گفت :
- چرا بديدار من نمىآيند ؟ چه چيز نمىگذارد كه اين دو جوان با خانوادهى خود از من بازديد كنند .
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 264
مساهمون: جواد فاضل
ص٢٦٤