( 1 ) عبد اللَّه بن حسن اطمينان داد كه هرگز پسران من نميخواهند .
خلاف دولت امير المؤمنين قدمى بردارند .
ابو العباس خموش شد و ديگر كلمهاى نگفت .
باز هم شبى در كاخ خلافت عبد اللَّه بن حسن كنار ابو العباس نشسته بود .
سفاح بار ديگر از محمد و ابراهيم ياد كرد .
و چند روز ديگر نوبتى پيش آمد كه اسم محمد و ابراهيم بر زبان ابو العباس سفاح گذشت . اينجا بود كه گفت - اين دو پسر را تو پنهان كردهاى . به خدا قسم ميخورم كه پسرت محمد در « سلع » به قتل ميرسد و ابراهيم هم در ساحل نهر « عياب » به خون خود مىغلطيد .
عبد اللَّه بن حسن دلشكسته و اندوهناك از حضور خليفه بازگشت برادرش حسن بن حسن او را بدين كيفيت دردآلود دهد .
پرسيد .
- چه شده كه اين چنين دلتنگى ؟
عبد اللَّه بن حسن جريان را باز گفت و از اصرارى كه خليفه دربارهى محمد و ابراهيم نشان ميدهد شكايت كرد .
حسن بن حسن گفت :
- بهر چه فرمان بدهم اطاعت خواهى كرد .
- بگو چه فرمانى دارى ؟
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 265
مساهمون: جواد فاضل
ص٢٦٥