تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 265

مساهمون:

ص٢٦٥
( 1 ) عبد اللَّه بن حسن اطمينان داد كه هرگز پسران من نميخواهند . خلاف دولت امير المؤمنين قدمى بردارند . ابو العباس خموش شد و ديگر كلمه‌اى نگفت . باز هم شبى در كاخ خلافت عبد اللَّه بن حسن كنار ابو العباس نشسته بود . سفاح بار ديگر از محمد و ابراهيم ياد كرد . و چند روز ديگر نوبتى پيش آمد كه اسم محمد و ابراهيم بر زبان ابو العباس سفاح گذشت . اينجا بود كه گفت - اين دو پسر را تو پنهان كرده‌اى . به خدا قسم ميخورم كه پسرت محمد در « سلع » به قتل ميرسد و ابراهيم هم در ساحل نهر « عياب » به خون خود مىغلطيد . عبد اللَّه بن حسن دلشكسته و اندوهناك از حضور خليفه بازگشت برادرش حسن بن حسن او را بدين كيفيت دردآلود دهد . پرسيد . - چه شده كه اين چنين دلتنگى ؟ عبد اللَّه بن حسن جريان را باز گفت و از اصرارى كه خليفه درباره‌ى محمد و ابراهيم نشان ميدهد شكايت كرد . حسن بن حسن گفت : - بهر چه فرمان بدهم اطاعت خواهى كرد . - بگو چه فرمانى دارى ؟
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 265 | جواد فاضل / أبي الفرج الأصفهاني