( 1 ) - بگذار من اين جوان را بكشم .
زينب دختر امير المؤمنين على بن الحسين را بآغوش كشيد و خويشتن را همچون سپر بلا در برابر او گرفت .
مرد ديگر برخاست و گفت :
- اين دختر را به من ببخشيد تا كنيز خويشتن سازم [ ( 1 ) ] زينب عقيله فرمود :
- نه . اين آرزو براى تو صورتپذير نيست . حقى براى يزيد هم غير مقدور است الا آنكه دين اسلام را ترك گويد .
على بن الحسين به يزيد گفت :
- اكنون كه ميخواهى مرا به قتل رسانى اگر ميان تو و اين زنان رشتهى رحامتى برقرار است كسى را همراهشان ساز تا به مدينه بازشان گرداند .
يزيد به رقت آمد و گفت :
- كسى جز تو همراهشان نخواهد بود .
و بعد فرمانش داد كه بر منبر رود و در برابر ازدحام مردم از كردار پدرش پوزش بخواهد .
على بن الحسين بر منبر رفت و پس حمد و ثناى پروردگار چنين گفت :
هامش
[ ( 1 ) ] مرادش فاطمه بنت الحسين عليه السلام بود .