( 1 ) ابو عبد اللَّه الحسين به آغوشش كشيده گفت :
يا ابى اخى احتسب فيما اصابك الثواب فان اللَّه ملحقك بآبائك الصالحين .
آرام باش اى برادرزادهى من . مزد اين رنج را از پروردگار بستان . خداوند ترا بپدران صالح و پارسايت خواهد رسانيد .
مردى به اردوى ابو عبد اللَّه الحسين درآمد و به مردى كه در اين جهاد مىكرد گفت :
- پسرت را در جنگ ديلم به اسارت گرفتهاند . بيا تا با هم سعى كنيم و برايش فدا ببريم و از اسارت نجاتش بدهيم .
او جواب داد :
من اين حادثه را براى خود ثوابى عظيم ميشمارم . اما براى من مقدور نيست كه اين اردو را ترك گويم .
ابو عبد اللَّه الحسين فرمود :
- من بيعت خويش را از تو برداشتم . بشتاب و پسرت را درياب .
مبلغى كه براى فداى پسرت از قيد اسارت لازم است نيز به تو مىبخشم .
آن مرد گفت :
- هرگز . هرگز ترك نخواهم كرد . من از كنار تو بروم و در بيابانها از اعراب ترا احوال بازجويم ؟ اين محال است . از تو دور نخواهم شد و بعد به سپاه دشمن حمله كرد و جهاد كرد و در ميدان جهاد
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 181
مساهمون: جواد فاضل
ص١٨١