( 1 ) طوعه رفت و با يك كاسه سرشار آب برگشت .
مسلم بن عقيل از آب نوشيد . طوعه كاسه را به اتاق برگردانيد و دوباره بدم در آمد تا همچنان بانتظار پسر چشم به راه بدوزد .
مسلم هنوز در آستانهى اين سراى نشسته بود .
طوعه رويش را به اين مرد ناشناس برگردانيد و گفت :
- مگر آب نخوردهايد ؟
مسلم جواب داد :
چرا ! آب خوردهام - خوب حالا به خانهى خود باز گرديد .
مسلم بن عقيل خاموش ماند .
طوعه گفت :
- سبحان اللَّه . برخيز اى بنده خدا . به خانه خود برگرد .
بسوى همسرت . بسوى فرزندانت بازگرد . اين خوب نيست شما در خانهى من بنشينيد . من رضا نميدارم شما اينجا بمانيد . بر شما حلال نمىكنم .
در اين هنگام مسلم از جايش برخاست و گفت :
- كجا بروم اى كنيز خدا . من در اين شهر نه خانهاى دارم نه خانوادهاى . آيا ميتوانى در حق من نيكى كنى . شايد در آينده بتوانم پاداش اين نيكى را ادا كنم .
طوعه پرسيد :
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 150
مساهمون: جواد فاضل
ص١٥٠