تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 150

مساهمون:

ص١٥٠
( 1 ) طوعه رفت و با يك كاسه سرشار آب برگشت . مسلم بن عقيل از آب نوشيد . طوعه كاسه را به اتاق برگردانيد و دوباره بدم در آمد تا همچنان بانتظار پسر چشم به راه بدوزد . مسلم هنوز در آستانه‌ى اين سراى نشسته بود . طوعه رويش را به اين مرد ناشناس برگردانيد و گفت : - مگر آب نخورده‌ايد ؟ مسلم جواب داد : چرا ! آب خورده‌ام - خوب حالا به خانه‌ى خود باز گرديد . مسلم بن عقيل خاموش ماند . طوعه گفت : - سبحان اللَّه . برخيز اى بنده خدا . به خانه خود برگرد . بسوى همسرت . بسوى فرزندانت بازگرد . اين خوب نيست شما در خانه‌ى من بنشينيد . من رضا نميدارم شما اينجا بمانيد . بر شما حلال نمىكنم . در اين هنگام مسلم از جايش برخاست و گفت : - كجا بروم اى كنيز خدا . من در اين شهر نه خانه‌اى دارم نه خانواده‌اى . آيا ميتوانى در حق من نيكى كنى . شايد در آينده بتوانم پاداش اين نيكى را ادا كنم . طوعه پرسيد :