تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مقتل الحسين ( ع ) ( نخستين گزارش مستند از نهضت عاشورا ) ( فارسي ) — صفحة 131

مساهمون:

ص١٣١
( 1 ) حسين [ عليه السّلام ] سر خويش را بلند كرد و فرمود : رسول الله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را در خواب ديدم ، به من فرمود : شما به سوى ما مىآيى ! در اين حين خواهرش به صورت خويش سيلى زد و گفت : اى واى بر من ! [ حضرت ] فرمود : خواهرم واى بر تو مباد ، خدا رحمتت كند آرام باش در اين بين عباس بن على [ عليه السّلام ] آمد گفت : برادرم : لشكر به طرف شما آمده است . حسين [ عليه السّلام ] از جايش بلند شد و فرمود : عبّاس ، جانم بفدايت - برادرم - سوار شو با آنها ملاقات كن بگو : چه شده ؟ چه چيزى برايتان پيش آمده ؟ و بپرس براى چه اينجا آمده‌اند ؟ عباس تقريبا با بيست اسب سوار كه زهير بن قين و حبيب بن مظاهر در ميانشان بودند ، روبرويشان ايستادند . گفت : چه چيزى برايتان پيش آمده ؟ و چه مىخواهيد ؟ گفتند : فرمان أمير عبيد الله رسيده كه به شما متعرض شويم تا تحت فرمان او درآييد يا شما را تحت فرمان او درآوريم . عباس [ عليه السّلام ] فرمود : عجله نكنيد تا نزد أبى عبد الله برگردم و آنچه گفتيد را به او گزارش دهم . آنها متوقف شدند و گفتند : نزد او برو ، جريان را به او گزارش بده بعد با پاسخش نزد ما بيا . عباس برگشت و به سوى حسين [ عليه السّلام ] دويد تا خبر را به او اطلاع دهد . [ در اين زمان ] همراهان عباس ايستادند و براى سپاه عمر بن سعد خطبه خواندند . . . حبيب بن مظاهر به زهير بن قين گفت : اگر مايلى با سپاه عمر بن سعد سخن بگو . و اگر مىخواهى من با آنها سخن مىگويم ؛ زهير گفت : چون شما ابتدا اين پيشنهاد را داده‌اى شما با آنان سخن بگو . حبيب بن مظاهر گفت : فرداى قيامت بدترين قوم در نزد خدا آن قومى هستند كه در حالى نزد خدا مىروند كه فرزندان