( 1 ) وقتى عباس بن على آنچه عمر بن سعد به حسين [ عليه السّلام ] پيشنهاد كرده بود را به اطلاع حسين [ عليه السّلام ] رسانيد حسين [ عليه السّلام ] فرمود : نزدشان برگرد و اگر مىتوانى كارشان را تا صبح فردا به عقب بينداز و آنها را امشب از ما دور كن ، تا كه شايد امشب به درگاه پروردگارمان نماز بگذاريم و او را بخوانيم و از او طلب مغفرت بكنيم ! خدا مىداند كه من نماز به درگاهش و تلاوت كتابش و دعا و استغفار زياد را دوست مىدارم .
عباس بن على [ عليه السّلام ] اسبش را دوانيد تا به آنها رسيد ، و گفت : آى با شما هستم ! أبا عبد الله از شما مىخواهد امشب را برگرديد تا در مورد اين مسأله فكر كند ، اين مسأله امريست كه در اين مورد بين شما و او سخنى ردّ و بدل نشده است . وقتى صبح شد ان شاء الله با هم ملاقات خواهيم داشت ، يا به پيشنهاد شما راضى مىشويم و آنچه را كه شما مىطلبيد و بر آن اصرار داريد مىپذيريم ، يا آن را نپذيرفته و رد مىكنيم .
[ حضرت ] با اين پيشنهاد مىخواست آنان را آن شب از نزد خويش بازگرداند تا فرصتى يافته دستوراتش را بدهد و به خانوادهاش وصيت بنمايد . عمر بن سعد گفت : اى شمر نظرت چيست ؟ شمر گفت نظر شما چيست ؟ تو فرمانده هستى نظر ، نظر توست ؛ عمر بن سعد گفت : اى كاش من نمىبودم ، سپس رو به مردم كرد و گفت : نظر شما چيست ؟ « 1 » عمرو بن حجاج بن سلمة زبيدى گفت : سبحان الله ! و الله اگر اينها از اهالى ديلم
هامش
( 1 ) عمر بن سعد از نظر امويان و دستگاه عبيد الله متهم به اين بود كه تمايل به جنگ با حسين عليه السّلام را ندارد از اين رو عبيد الله ، شمر را مأمور كرد تا مراقب او باشد به همين علت اكنون نمىخواست خودش به حسين عليه السّلام مهلت بدهد مىخواست اين مهلت دادن را به گردن شمر بيندازد و بگويد شمر هم نظرش همين بود ولى شمر متوجه شد و زيركانه بار مسئوليت را بر گردن عمر بن سعد قرار داد و گفت فرمانده تويى و نظر اصلى نظر توست .