و وصف عنوانى شجريت مىسازد و مىگويد :
الحجر ، شىء له الحجرية . و الشجر شىء له الشجرية . لكن مفهوم ( شىء ) در معناى حجر اخذ نشده است ، چرا ؟
زيرا : شما با شنيدن كلمهء ( حجر ) به ( شىء ) انتقال پيدا نمىكنيد .
بنابراين :
حجر و شجر با اينكه داراى مفهوم بسيط هستند ، با تعمّل عقلى تركّب پيدا مىكنند ، لكن اين تركّب منافاتى با بساطت آنها ندارد . و لذا مراد از بساطت اينست كه :
از شنيدن لفظ ، تنها يك معنا در ذهن ، تصور مىشود و نه دو معنا .
* پس مراد از « و إلى ذلك يرجع الإجمال و التفصيل الفارقان . . . الخ » چيست ؟
اينست كه : اجمال و تفصيل فارق ميان حد و محدود يعنى معرّف و معرّف ، گواه ديگريست بر بساطت مشتق .
فى المثل : آيا با شنيدن لفظ ( انسان ) كه نوع مركب از جنس فصل است ، معناى مركبى به ذهن شما خطور مىكند ؟
قطعا خير ، چرا كه انسان داراى معناى بسيطى است كه با شنيدن آن ديگر جنس و فصل در ذهن من و شما تصوّر نمىشود . چرا كه به دارالتجزيهء عقل نرفته است .
به عبارت ديگر :
فهم عرفى و ادراك معناى انسان و يا هر لفظ مشتقى در ذهن ، امرى است و تجزيه و تحليل و عمليات عقلى منطقى امر ديگرى است .
اما بحث ما در اينجا روى فهم عرفى است و نه عمليات منطقى توسط عقل .
فى المثل :
اگر كسى به شما بگويد : جاءنى انسان ، آيا حيوان و ناطق در ذهن شما مىآيد ، قطعا خير . تنها معناى بسيط ( انسان ) به ذهن مىآيد .
اما : اگر همين معناى بسيط را به عمد و اراده به دارالتجزيهء عقلى ارائه كنيم ، عقل براى آن جنس و فصلى درست مىكند ، يكى را ما به الاشتراك قرار مىدهد ، يكى را هم ما به الامتياز مىسازد . لكن در عين حال اين تجزيه و تحليل صدمهاى به بساطت مفهوم انسان نمىزند ، چرا كه بحث لفظى بوده و نه ماهوى .
كفاية الأصول ( فارسى ) — صفحة 519
مساهمون: الآخوند الخراساني
ص٥١٩