توقف اين استدلال بر اينكه مشتق وضع شده است براى اعم روشن است و الا تعريض و كنايهء امام به ايشان صحيح نمىبود ، بخاطر اينكه تلبس ايشان به ظلم و عبادتشان نسبت به بت در زمان تصدى خلافت زائل شده بود .
* * *
تشريح المسائل
* مراد از « حجّة القول بعدم الاشتراط . . . » چيست ؟
بيان دلايل اعمىهاست در اينكه مشتق در اعم از ما تلبس و ما انقضى عنه التلبس حقيقت است ، آنهم مطلقا .
* چرا از كسانى كه مشتق را در ( اعم ) حقيقت مىدانند تعبير به ( قائلين بعدم اشتراط ) مىكنند ؟
زيرا : آنها بقاء تلبس به مبدأ را در مشتق شرط نمىدانند و لذا اگر ذاتى براى يك لحظه هم متلبس به مبدأ شود ، براى هميشه عنوان مشتق بر او صادق است .
نكته : اعمىها سه دليل در اثبات اين مدّعى آوردهاند .
* اولين دليل اعمىها بر حقيقت بودن مشتق در اعم چيست ؟
مىگويند :
1 - از اطلاق مشتق ( مثل ضارب ، قائل و . . . ) اعم متبادر است . صغرى
2 - تبادر علامت حقيقت بودن است . كبرى
پس : مشتق در اعم از متلبس و منقضى حقيقت است . نتيجه .
به عبارت ديگر : وقتى مشتقى را بدون قرينه مىشنويم ، معناى عامى كه قدر جامع متلبس و منقضى است به ذهن ما انسباق پيدا مىكند .
* پس مراد از « و قد عرفت انّ المتبادر هو خصوص حال التلبس » چيست ؟
پاسخ جناب آخوند است به دليل فوق مبنى بر اينكه :
وقتى : عبارت زيد ضارب را مىشنويم ، آنچه به ذهن ما متبادر و منسبق مىشود ، خصوص زيدى است كه در حال اسناد و اطلاق ، متلبس به مبدأ ضرب باشد .
* مراد از « عدم صحّة السّلب فى مضروب و مقتول ، عمّن انقضى عنه المبدأ » چيست ؟
بيان دومين دليل اعمىهاست در اثبات اينكه مشتق در اعم حقيقت است مبنى بر اينكه :