2 - و اگر قابليت مشتق براى حقيقت بودن در مورد انقضاء بواسطهء انطباقش با اين مورد باشد .
3 - و چنانچه استعمال آن در موارد انقضاء كمتر از مورد تلبس نباشد ، بلكه مساوى و يا احيانا بيشتر از آن باشد .
ديگر وجهى ندارد كه اطلاق و استعمال در اين موارد را حمل بر مجازى كرده و متمسك به وجود علاقه در اين رابطه شويم .
و به عبارت ديگر :
ديگر انگيزهاى وجود ندارد كه بگوييم : مراد از ( جاء الضارب ) همان ( جاء الذى كان ضاربا ) است
اما :
ما كه قائل به اشتراط هستيم اگر مشتق را حقيقت در عموم ندانيم و آن را نسبت به ذاتى كه مبدأ از آن منقضى شده مجاز بدانيم ، اين ادّعا را از قائلين به اعم نپذيرفته مىگوييم :
1 - مشتق عمومى ندارد تا استعمالش در موارد انقضاء نسبت به ذاتى كه مبدأ از آن منقضى شده حقيقى باشد .
2 - كثرت استعمال مشتق در موارد انقضاء چه دليلى است بر اينكه اين استعمال به لحاظ حال انقضاء بوده و در عين حال اطلاقش حقيقى است ، خير ، استعمالات مجازى امرى شايع و رايج است .
3 - ما ملتزم مىشويم به اينكه استعمالات در موارد انقضاء ، به لحاظ حال تلبس است ، و چون اين مطالب امر ممكنى است ، استعمال مشتق در اين موارد را نيز حمل بر معناى حقيقى مىكنيم .
اما الزامى ندارد كه يا قائل به عدم اشتراط شده و بيان شما اعمىها را بپذيريم و يا اطلاقات را حمل بر مجاز كنيم .
بلكه ما ، هم قائل به اشتراطيم ، هم استعمالات مشتقات در موارد انقضاء را ، حمل بر استعمالات حقيقى مىكنيم . يعنى اينكه : اطلاقات به لحاظ حال تلبس صورت گرفتهاند .
* در تبيين مطالب متن بفرماييد مراد از « و هذا غير استعمال اللفظ . . . الخ » چيست ؟
اينست كه لفظ :
1 - گاهى استعمالش در معنايى است كه تنها از آن مجاز فهميده مىشود و نه معناى ديگرى ، مثل : لفظ ( اسد ) در ( رجل شجاع ) .
كفاية الأصول ( فارسى ) — صفحة 454
مساهمون: الآخوند الخراساني
ص٤٥٤