زيرا اجماع بر اينست كه : وضع اسماء ( اجناس ) عام ، موضوع له آنها نيز عام است .
* نتيجه اين نقض چيست ؟
اينست كه : هر پاسخى كه شما در معناى اسمى داديد ، ما نيز در معناى حرفى مىدهيم .
* آنها چه پاسخى به اين مطلب مىدهند ؟
مىگويند : لحاظ چه آلى و چه استقلالى در اصل معنا داخل نيست ، بلكه بيرون از موضوع له و مستعمل فيه است و شرط وضع و يا استعمال است ، چرا كه تا لحاظى نباشد ، وضع هم ممكن نيست ، چرا كه نمىتوان بر مجهول مطلق حكم نمود .
و لذا : ما همين پاسخ را نسبت به حروف مىدهيم .
* با توجه به مطالب فوق مراد از « فالمعنى فى كليهما فى نفسه كلىّ طبيعىّ يصدق . . . » چيست ؟
اينست كه : معنا در هر دو ( ابتداء اسمى و ابتداء حرفى ) كلى طبيعى است كه بر افراد متكثر صادق به اين معنا كه :
هرآنچه در خارج پيدا شده و ابتداء خوانده شود همان كلى طبيعى است اعم از اينكه :
1 - به نحو استقلال استعمال شده باشد و آن را به عنوان حالت براى غير ملاحظه نكنند .
2 - و يا اينكه : صرفا از آن به عنوان آليت و جهت ارتباط ميان دو امر استفاده نمايند .
زيرا : هيچيك از اين دو نحو استعمال در اصل ( ابتدا بودن ) دخالتى ندارند . پس : هر دو از افراد كلى طبيعى هستند .
* پس مراد از « و مقيّدا باللحاظ الاستقلالى او الآلي كلىّ عقلىّ . . . » چيست ؟
اينست كه : ابتداء مقيد به لحاظ استقلالى و يا ابتداء مقيّد به قيد آلى ، همان كلى عقلى است ، مثل : انسان كه به لحاظ وجود ذهنىاش مقيد به قيد كلى است . اگرچه به اعتبار وجود ذهنىاش و اينكه ظرف وجودش ذهن است جزئى ناميده مىشود .
* پس مراد از « فانّ الشىء ما لم يتشخّص لم يوجد . . . » چيست ؟
دليل بر جزئى بودن آن كلى عقلى است مبنى بر اينكه : هيج موجودى بدون تشخّص و جزئيت قابل وجود نيست ، چه در ظرف خارج و چه در ظرف ذهن .
به عبارت ديگر : تشخّص و جزئيت علت وجود است ، چه وجود خارجى و چه وجود ذهنى . و لذا بايد گفت :
از آنجا كه كليات مقيّدهء به قيود ، ظرف تحققشان در ذهن است از قبيل :
انسان كلى ، ابتداء آلى ، ابتداء استقلالى ، از نفس وجودشان ، در ظرف ذهن ، جزئى بودن ذهنى
كفاية الأصول ( فارسى ) — صفحة 397
مساهمون: الآخوند الخراساني
ص٣٩٧